امشب با مامانم حرف زدم...دو روز اون خانومى كه پيش مادربزرگم بود اومده بود پيشش...اومده بوده بره تهران دكتر...هنوز هم تو خونه مادربزرگم زندگى ميكنه بعد از اين همه سال كه خودش ديگه نيست...مامانم يهو امروز ميگفت بياد بمونه پيشم! ..گفتم مامان مگه شوهر نداره گفت خوب بيان با هم، طبقه پايين رو ميدم بهشون...شوهرش هم همينجا باغبونى چيزى كنه...گفتم مامان نميشناسيم...گفت سى سال پيش مادربزرگت بوده...ترسيدم راستش! از اينكه غريبه بياد تو خونمون! خودش و شوهرش غريبن براى من! تو خونه ما؟ غريبه! گفت حالا نه به دارِ، نه به باره! گفتم باشه خوب ولى ما نميشناسيمشون...حتى اگر هم بشناسيم آدمها ممكنه عوض بشن...ترسيدم امشب... سال نوتون مبارك!...
ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35
تاريخ: دوشنبه
9 بهمن
1402 ساعت: 13:57